دسته بندی

سبد خرید  

هیچ محصولی ثبت نشده

هزینه پستی 0ريال
مجموع 0ريال

اتمام خرید

نماد اعتماد اینترنتی نماد ساماندهی

دایره المعارف    (۰ کالا موجود است.)

  • دیوان پروین اعتصامی

    دیوان پروین اعتصامی

    معرفی کوتاه: کتاب حاضر در برگیرنده مجموعه قصاید و قطعات شاعر معروف دوران معاصر پروین اعتصامی است. اسلوب و سبک بیانی پروین اعتصامی لطافت و زیبایی خاصی دارد و مضمون اشعار وی تربیتی است و نکته‎های عبرت‎آموزی را به خوانندگان منتقل می‎کند. قصاید او با مصراع ای دل عبث مخور غم دنیا را آغاز شده و قصیده‎های دیگری با عناوین: سفر اشک، گویند عارفان هنر و علم کیمیاست، تیره بخت، مور و مار، گل و خار و حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان از نظر خوانندگان می‎گذرد. در بخش قصاید این دیوان اشعار نغز، لطیف و پرمعنای زیادی دیده می‎شوند که هر کدام از زاویه خاصی به زندگی انسان در این دنیا پرداخته‎اند. وی دشواری‎ها و ناملایمات زندگی را در بسیاری از شعرهای خود گوشزد کرده و انسان را به صبر و شکیبایی و تدبیر و خردمندی توصیه کرده است. در بخش قطعات و مثنوی دیوان او باز هم ابیات شیوای دیگری در خصوص فقر و بینوایی، مهر مادری و دیگر فضایل اخلاقی سروده که ظرافت و طراوت در آن‎ها چشم را می‎نوازد.

    موجود نیست
  • بلوغ فکری در زندگی زناشویی

    بلوغ فکری در زندگی زناشویی

    به نام آن که آفرید، بدون آنکه آفریده شود سلام! من شاهین حدیدی هستم. قرار است در این کتاب، در مورد زندگی زناشویی با هم صحبت کنیم. در این کتاب، تمام تلاشم بر این بوده که تا حد امکان، با استفاده از دانش و تجربیات شخصی، و استفاده از الگوهای معتبر و کاربردی روانشناسی، روابط زناشویی خودمان را بهبود ببخشیم. به امید خدا. شاید بشود ای نطور بیان کرد که الهام نوشتن این کتاب همیشه با من بوده و مطالب آن از خیلی قبل در ذهنم شروع به جم عبندی و آزمون و خطا و دسته بندی شده است، اما آغاز نوشتن این کتاب و پیاده سازی مطالب آن، در تابستان سال ۹۴ اتفاق افتاد.

    موجود نیست
  • تخت طاووس

    تخت طاووس

    †روز- خارجی - بازار طهران در عهد ناصری: ™نماهایی از حجره ها، فروشندگان و خریداران. دوربین آرام بالا می آید تا نمایی کلی از بازار دیده شود. دوربین سپس روی تابلوی سردر یک حجره ی بزرگ م یچرخد. به روی تابلوی کهنه که کج آویخته شده، این عبارت پیداست: بنگاه معاملات ملکی «میرزا عمادالدوله خان دزاشیبی » ™کم کم به روی هیاهوی مردم، طنین فرود تازیانه و صدای ناله و فغان پسر جوانی شنیده می شود. همزمان، دوربین از روبروی تابلو رو به پایین و داخل حجره ی بزرگ می رود. †روز - داخلی - حجره ی عمادالدوله - ادامه: ™حجره با قاب عک سهای جور واجور عمادالدوله و «تابلو فرش »های کوچک و بزرگ تزیین شده است. روی میز چوبی پر از چرتک ههایی است که روی هم افتاده اند. ™دو شاگرد کوتوله ی سیاه چرده ی میانسال با تن پوش سرخ، دو سر فلک را به دست گرفته اند. دو پای پسر جوان به فلک بسته شده است. عمادالدوله -لاغر اندام و مسن- در حال تازیانه زدن به پای پسر جوان است. ناگهان به آستین، عرق از پیشانی م یگیرد و کلافه تازیانه را به گوشه ای پرتاب م یکند. پشت میز و روی صندلی می نشیند. با بادبزنی کاغذی خود را عصبی باد می زند. صدای ناله و شیون جوان همچنان به گوش م یرسد.

    موجود نیست
  • روزهای گل اناری باغ

    روزهای گل اناری باغ

    در بخشی از کتاب می خوانیم: داستان کوتاه قاچاق برگرفته از کتاب روزهای گل اناری باغ نوشته گالیا توانگر خوب می دانم که این روزها،روزهای آخر زندگی من است.همین امروز و فرداست که خون سیاهم ته می کشد و جسد بی جانم،تنها در میان این قلمدان کهنه به خواب می رود؛بی آنکه حتی یکبار مفید بودن را در سراسر عمر کوتاهم تجربه کرده باشم.احساس پیری و بی مصرف بودن بیش از پیش مرا به نقطه پایان نزدیک می کند.در این لحظات چاره ای ندارم جز دراز کشیدن در میان قلمدان که آغوشش همانند تابوتی عمیق و پوسیده به رویم باز است.باید اعتراف کنم دراز کشیدن در این تابوت برایم آسانتر از محصور شدن در میان انگشتان گوشتالود و بی رحم ناصر خان است.سیاه ترین لحظه زندگی ام لحظه ای است که به جبر انگشتان ناصر خان پای لرزانم بر روی چک ها ، قول نامه ها،ورقه های زد و بند کشیده می شود و خون سیاهم برای بر جا گذاشتن امضا ناصر خان در زیر این کاغذهای تهوع آور به هدر می رود.شاید بهتر باشد زودتر کارم به آخر برسد. دوباره صدای پایش را می شنوم.انعکاس صدای قدم هایش بر موزاییک کف اتاق هراس آشنایی را به درونم تزریق می کند.حتما به سراغم آمده تا با آخرین قطرات خونم کاغذهایش را نشان بگذارم.صدای قدم های تند و ناموزون او گواه سر گرفتن معامله ای چرب و نرم است.فقط خدا می داند که این بار چه کسی باید هیزم اجاق طمع ناصرخان شود؟ از کارهای ناصر خان سر در نمی آورم.اصلا علاقه ای هم به او و کارهایش ندارم.مدتی پیش شاهد یکی از متاثر کننده ترین صحنه های زندگیم بودم.زنی رنجور در حالی که با دست های گره کرده کلمات را سریع و ملتمسانه ادا می کرد و روی گونه های پلاسیده اش خون می چکید، در مقابل ناصر خان زانو زد و آنوقت فهمیدم قلب ناصر خان هم دست کمی از ضمختی انگشتان بی شرمش ندارد.زن التماس مس کرد:«به خدا قسم تا ماه آینده قرضم را می دهم. فقط یک ده،پانزده روزی صبر کنید،فقط یک ده،پانزده روزی ...» اما ناصرخان نیشش را باز کرده بود و خنده ای موذیانه تحویل زن داد! من خوشحالم که حمید پسر ناصر خان اگر چه هنوز سن و سالی ندارد،ولی روح جوان او با شیطان صفتی پدرش عجین نشده است.این موضوع را از ماجرای دیشب فهمیدم. مثل اغلب شب ها کامیون کیسه های برنج سر رسیده بود.ناصرخان شتابزده کیسه های برنج را می شمرد وبا من روی ورقه ای علامت می گذاشت.صورتش سرخ سرخ بود و از شدت ترس تا آنجا که می توانست بد و بیراه نثار کارگرهای بیچاره می کرد.ناگهان حمید سر رسید.مدتی خیره در چشمان ناصر خان نگاه کرد.چند لحظه بعد صدای سیلی محکمی سکوت بین پدر و پس را شکست.حمید بلند شد و دوباره روبروی ناصر خان ایستاد و بعد آرام و خونسرد گفت:«من دیگر پسر شما نیستم.پدری که پول قاچاق و مال مردم به من می دهد،پدر نمی تواند باشد.من نمی گذارم کارهایت ادامه پیدا کند.» بعد به سرعت در تاریکی کوچه ناپدید شد.ناصر خان همچنان به زمین و زمان و بخصوص به حمیدبد و بیراه می گفت.آنقدر عصبی شده بود که باران عرق از چروک های عمیق پیشانی اش بر روی بینی چاق و گوشتالودش می بارید و او با گوشه آستینش عرق ها را جمع می کرد.... دیگر طاقتم به سر رسیده؛باید کاری کنم.دلم نمی خواهد باز هم شاهد ماجراهای زشت باشم.درست حدس زدم،خودش است!همه انرژی باقیمانده ام را در نوک پایم جمع می کنم و قطره های خونم را با فشار بیرون می ریزم.لکه ای سیاه و بزرگ روی کاغذ پهن می شود.دست ناصر خان می لرزد و مرا به شدت به زمین می زند.شدت ضربه آنچنان زیاد است که کمرم ترک بر می دارد و کلاهم چند متر آنطرفتر پرت می شود.اگر چه درد زخم هایم،جسمم را می جود،اما احساس شادی دارم. هنوز قدری خون در رگم وجود دارد که مرا زنده نگه داشته است.به یکباره نرمی و لطافت انگشتان جوانی را حس میکنم که مرا از زمین بلندمی کند ودرآغوش می گیرد.زیرلب زمزمه می کنم:«ح...می...د».ناصر خان و حمید درست مثل دیشب روبروی هم می ایستند.حمید حرفی نمی زند.ساده و مودبانه به پدرش می گوید:«پدر!بازی تمام شد.من انبار برنج ها را لو دادم.»

    موجود نیست